در گذشت دکتر باستان حق
در گذشت دکتر باستان حق
بسیار گل که از کف من برده است باد
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم
از زمانی که یاد دارم او را می شناختم، و پدرم نیز از زمانی که یاد دارد او را می شناخت. من مرگ دو نسل خاطره را باور نمی
کنم. حضورش در عمقی از وجود من ریشه داشت که جزئی از من شده بود، گویی جهانی هرگز بدون او نبوده است .همانند ماه و ستاره و دریا و کوه و آسمان، بودنش از بدیهیات بود و نبودش غیر قابل تصور. من مرگ ماه را باور نمی کنم .جثهء نحیفش حکایت از آن داشت که سالهاست که همچو شمع در خدمت خلق می سوزد و آهی نمی کشد. من مرگ آه را باور نمی کنم. دکتر باستان حق شفابخش بود، مهربانی نگاهش، آوای صدایش، گرمی دستانش، شیرینی لبخندش، بی کرانگی دلش، انسانیتش، فقط و فقط بودنش در این بیمارستان زندگی شفابخش بود. من مرگ درمان را باور نمی کنم. او معلم بود و پژوهشگر، چه بسا جوانانی که در کلاس درس او پزشک شدند و در کنار او انسان .من مرگ استاد را باور نمی کنم. نویدی بود که انسانیت زنده است، که ایثار زنده است، که ایمان زنده است. من مرگ ایثار را باور نمی کنم. خاطره بود، ماه بود، درمان بود، آه بود، استاد بود، ایثار بود. من مرگ آن عزیز را باور نمی کنم.