unique visitors counter ... پیر ما گفت

Tuesday, October 25, 2005 

آدرس وبلاگ را عوض کردم.
آدرس جدید این شد
لطفا از این به بعد به آدرس جدید مراجعه کنید

Monday, October 24, 2005 




دریغ ا‌ست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود


چند دقیقهء پیش از طرف دوستی از ایران خبربسیارنگران کننده ای به من رسید. آن خبر حاکی ازاین است که بنای پر ارزش باستانی چغازنبیل به دلیل عملیات لرزه نگاری که قرار است تا دو سه روز دیگر جهت اکتشاف نفت در آن منطق صورت گیرد، درمعرض ویرانی ست

هنوزداغ ارگ بم، که بر اثر زمین لرزه ای طبیعی ویران شد، درسینه های عاشقان فرهنگ و تاریخ ایران فروکش نکرده است، که این بار بشر طمع کار خود دست به کار شده است و برای دو قطره نفت می خواهد زمین را به لرزه در آورد و حاضر است تاریخ ملتی را بر خاک بنشاند. و اما چه دریغ است ایران که ویران شود

Friday, September 30, 2005 

این چه تیغ است که در هر رگ من، زخمی از اوست
گربگویم که تو در خون منی بهتان نیست
من آنجا بودم در هنگام تولدت، اولین نفس های تو با من آغاز شد. من از نبض سینه ات، از حیاتت، از اسمی که بر تو نهاده اند، به تو نزدیک ترم، مرا صدا بزن. من قوت استخوانهای تو بودم هنگامی که اولین قدمت را بر زمین نهادی و قدمی دیگر پس از آن. من از خاک وطنت، از خاک تنت، به تو نزدیک ترم
من آنجا بودم هنگامی که می گریستی به تنهایی از غم روزگار، وهنگامی که می درخشید شور زندگی در چشمانت از شگفتی های جهان. من از شوریٍِ اشک چشمانت، از شور نهانت، از تنهاییت، به تو نزدیک ترم
آن دم که دست دعا به آسمان بلند می کردی و به ستاره ها خیره می شدی من در کف دستان تو بودم. و سرنوشت کهکشانها را بر خطوط کف دستان کوچک تو می نوشتم، مرا بخوان
مرا بنویس به قلمی که اکنون بر دستت گرفته ام و به جوهری که خون من است. من از اندیشهء تو، از ریشهء تو، به تو نزدیک ترم
وزین پس با چشمان من به جهان بنگر که چشمان تو بخار گرفته اند. با گوشهای من بشنو آوای هم نوعانت را، که گوشهای تو دیگر از یاوه سرایی های بیهوده لبریز شده اند. با دستهای من نوازش کن که دستهای پینه بستهء تو دیگر تفاوتی میان گل و آهن نمی شناسند. با زبان من بچش طمع زندگی را، که روزگار کام تو را تلخ کرده است و شیرین ترینٍ لحظه ها بر تو نا گوار می نماید. با قلب من دوست بدارکه قلب تو دیگر از تپش های یکنواخت و بی شتاب زنگ زده است. مرا جایگزین خود کن که من آشنای دیرینهء تو ام. و به سوی من فرار کن که من اکنون گریزگاه تو ام

Saturday, July 02, 2005 

دراين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت

اين روزها آسمان ايران چه تاريك است. گويى ابرهاى سياه در هجومى ناگهان برآن شده اند كه دستان خورشيد را براى هميشه از اين سرزمين كوتاه كنند! و بيچاره مردمانى كه ساده لوحانه به انتظار باران نشسته اند

اين روزها كبوتران صلح و آزادى گيج و مبهوت بر زمين نشسته اند. دوران بازنشستگى زودرسشان را چگونه سر كنند: كوچ به ديارهاى غريب يا اعتصاب در كنج قفس براى مجوز پرواز؟

اين روزها عطر گل ياس چه تلخ است, همچون عكس يادگارى از عشقى شكست خورده روح آدمى را خراش مى دهد و با زنده كردن خاطرات ايام پر شور و اميد بر ناباورى شكست مى افزايد

من اين روزها دربه در به دنبال اميد مي گردم. به دنبال اشعه ى ستاره اى در لا به لاى ابرهاى سياه و يا تك بيتى از ميان شعرهاى كسرايى يا نيما كه نويد استقامت دهد

Sunday, February 13, 2005 

تابستان سرخپوستی

در آن هنگام که زمستان با آخرین روزهای پائیز چانه می زند و با سوز بادهایش اولین گدایان خیابان را در ملع عام تازیانه می زند. و در آن زمان که شهر در وحشت حکومت نظامی و گشت بادهایش رفته رفته خالی می شود، و "حجاب سفید" بر سر تمام درختها و گلها اجباری می شود. در آن ایام که رنگ رفته رفته فراموش می شود و شور زندگی با سرما و سکوت هماغوش می شود و چراغ آسمان هر شب کمی زودتر خاموش: فصلی فرا می رسد که آن را درشمال آمریکا "تابستان سرخپوستی" گویند. نه به گرمی تابستان و نه به زیبائی پائیز، اما دلنشین است. چند روزی بیش نیست و گرمی اش شهر زمستان زده را از اسارت یخ آزاد نمی کند. اما آنقدر هست که این مردم سر به زیر دلسرد را فرصتی دهد که سر از گریبان بیرون آورند و ببینند که هراس از زمستان نه از بادها و برفها و سوزهاست که از انجماد خویشتن است. و برای منجمد نشدن راهی جز حرکت نیست

Monday, January 24, 2005 

ساعت سه صبح است. تنها نشسته ام و سکوت اطرافم را پر کرده . جدال جالبیست میان من و سکوت. من می خواهم او را بشکنم و او بر آن است که مرا بشکند. من با صدای تِک تِک تَه خودکار، یا صدای تایپ کردن بر روی کلید های کی برد، یا صدای گنگ نفسهای پی در پی و صدای یکی در میان تپشهای قلبم، نمی گذارم که سکوت بر من چیره شود. و او با سماجتی عجیب و پشتکاری بی نظیر می کوشد تا فاصله های خالی میان صداها را پر کند و حریم سلطه اش را به تدریج گسترش دهد. ما از قدرت غظیم تخربش غافلیم، چرا که سکوت بی صدا می آید. آرام از میان جسم و روح آدمی عبور می کند و جز عدم چیزی را پشت سرش نمی گذارد. "مرگ" با همهء هیبتش بازیچهء دست اوست. در جایی که "مرگ" تنها زورش به "زندگی" می رسد، او با "جاودانگی" دست و پنجه نرم می کند. انسان، فقط از سکوت است و تنها در سکوت است که نیست می شود.
سکوت با "خواب" و "استبداد" نیز همدست است. "سکوت" انسان را به خواب می برد، "خواب" استبداد را بیدار می کند و "استبداد" سکوت را حاکم .پس شکستن سکوت، شکستن استبداد است، شکستن تنهایی و عدم است شکستن فقر است. پس سکوت را باید شکست. اما او با هر صدایی نمی شکند، بانگی می خواهد چنان بلند که تنینش از مرزهای زمان عبور کند و انعکاسش ابدی باشد. چنان فریادی از درد یک انسان تنها بلند نمی شود، بشریت است که باید فریاد بزند


Sunday, January 16, 2005 

در گذشت دکتر باستان حق

در گذشت دکتر باستان حق


بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

از زمانی که یاد دارم او را می شناختم، و پدرم نیز از زمانی که یاد دارد او را می شناخت. من مرگ دو نسل خاطره را باور نمی
کنم. حضورش در عمقی از وجود من ریشه داشت که جزئی از من شده بود، گویی جهانی هرگز بدون او نبوده است .همانند ماه و ستاره و دریا و کوه و آسمان، بودنش از بدیهیات بود و نبودش غیر قابل تصور. من مرگ ماه را باور نمی کنم .جثهء نحیفش حکایت از آن داشت که سالهاست که همچو شمع در خدمت خلق می سوزد و آهی نمی کشد. من مرگ آه را باور نمی کنم. دکتر باستان حق شفابخش بود، مهربانی نگاهش، آوای صدایش، گرمی دستانش، شیرینی لبخندش، بی کرانگی دلش، انسانیتش، فقط و فقط بودنش در این بیمارستان زندگی شفابخش بود. من مرگ درمان را باور نمی کنم. او معلم بود و پژوهشگر، چه بسا جوانانی که در کلاس درس او پزشک شدند و در کنار او انسان .من مرگ استاد را باور نمی کنم. نویدی بود که انسانیت زنده است، که ایثار زنده است، که ایمان زنده است. من مرگ ایثار را باور نمی کنم. خاطره بود، ماه بود، درمان بود، آه بود، استاد بود، ایثار بود. من مرگ آن عزیز را باور نمی کنم.