این چه تیغ است که در هر رگ من، زخمی از اوست
گربگویم که تو در خون منی بهتان نیست
من آنجا بودم در هنگام تولدت، اولین نفس های تو با من آغاز شد. من از نبض سینه ات، از حیاتت، از اسمی که بر تو نهاده اند، به تو نزدیک ترم، مرا صدا بزن. من قوت استخوانهای تو بودم هنگامی که اولین قدمت را بر زمین نهادی و قدمی دیگر پس از آن. من از خاک وطنت، از خاک تنت، به تو نزدیک ترم
من آنجا بودم هنگامی که می گریستی به تنهایی از غم روزگار، وهنگامی که می درخشید شور زندگی در چشمانت از شگفتی های جهان. من از شوریٍِ اشک چشمانت، از شور نهانت، از تنهاییت، به تو نزدیک ترم
آن دم که دست دعا به آسمان بلند می کردی و به ستاره ها خیره می شدی من در کف دستان تو بودم. و سرنوشت کهکشانها را بر خطوط کف دستان کوچک تو می نوشتم، مرا بخوان
مرا بنویس به قلمی که اکنون بر دستت گرفته ام و به جوهری که خون من است. من از اندیشهء تو، از ریشهء تو، به تو نزدیک ترم
وزین پس با چشمان من به جهان بنگر که چشمان تو بخار گرفته اند. با گوشهای من بشنو آوای هم نوعانت را، که گوشهای تو دیگر از یاوه سرایی های بیهوده لبریز شده اند. با دستهای من نوازش کن که دستهای پینه بستهء تو دیگر تفاوتی میان گل و آهن نمی شناسند. با زبان من بچش طمع زندگی را، که روزگار کام تو را تلخ کرده است و شیرین ترینٍ لحظه ها بر تو نا گوار می نماید. با قلب من دوست بدارکه قلب تو دیگر از تپش های یکنواخت و بی شتاب زنگ زده است. مرا جایگزین خود کن که من آشنای دیرینهء تو ام. و به سوی من فرار کن که من اکنون گریزگاه تو ام